تنها و دلخسته به دنبال نوری تا کند تو را ماندگار
غافل اینکه نور با تو است و تو بی پروا
در پی شوری تا کند تو را شیدا
ای عجب پس می پرسی ز خود
دوست همین جاست اما چرا باید طی کنی راه را
تا که دریابی ز احوال مردمان دلخسته و رنجور را
تا بیابی از هر طرف که رو میکنی
هیچ نبینی مگر شور و شیدای یار را
اما راه باید طی شود
نباید نا امید شد از این بیراهه ها
شاید تو باید درکشی سختی و رنج بیحصار را
اما بدان آنچه تو را می کند ماندگار
سایه ساری ست که نخواهی آن را کنی رها
سایه همراه و تو غمخوار تو ست
اوست که تنها خبر داند دل هر رهگذار را
پس بدو وصل و شو و غافل مشو از او
تا کند تو را بی انتها و ماندگار
تو رو می خونم و میگم خداجونم دوست دارم اونقدری که دلمو پر کنی از محبتات تا اروم بشم و امیدوار به آینده
بعضی وقتها ازش تشکر میکنم که غصه ای تو دلم میکاره تا منو دوباره به سمت خودش بکشونه
پ.ن ۱روزهای خیلی سختی رو دارم پشت سر میذارم نمی دونم اگه تو رو کنار خودم احساس نمی کردم چطوری تاب تحمل داشتم
پ .ن ۲خدایا هیچ وقت بنده هاتو تنها نذار فقط این تویی که فنا ناپذیری و از دل بنده هات خبر داری میدونم بعضی وقتها ناشکری می کنیم و تو رو فراموش میکنیم اما دست مهربونت هیچ وقت از سر ما بر ندار
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من !
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
یاد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
اين چه راز ي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من ! ( سايه )
به نظر من آدمها در روزگاری که امید به آینده هر لحظه سخت تر و پیچیده تر میشه جاههایی احساس می کنند واقعا به لحظه های نابی که انرژیشونو تجدید کنند نیاز دارند .
البته یه همراه مهربون اگه کنار آدم باشه خیلی موثره ولی خب بازم وقتهایی پیدا میشن که تو نیاز شدید به فکر کردن و یه خلوت گاهی که بتونی با آرامش و به دور ازهیاهو به آینده و حال و گذشته فکر کنی نیاز هست وگرنه مجبوری به زندگی حالت بسنده کنی و اگه یهویی به خودت بیای بفهمی که دیگه خیلی دیر شده و زمان از دستت در رفته و تو همش در حال درجا زدن بودی .
هیچ وقت دلم نمی خواسته تو زندگی نا امید بشم و یه گوشه عزلت پیدا کنم و خودم تو اون گوشه جا بدم!
همیشه به زندگی و آینده امیدوار بودم و دنبال این می گشتم که از هر راهی که می تونم پیشرفت کنم چه از نظر درسی و یا موقعیت شغلی هر چند تا اندازه ای که تو آرزو هام دنبالش می گشتم به هش رسیدم اما خب اذعان می کنم که آنچه رو که به دست آوردم ایده آل نبوده و باید بیشتر تلاش کنم .
ولی بعضی وقتها یه موانعی پیدا میشند که هر چی تلاش کردی و به باد می دهند و اون وقت دیگه کاری از دستت بر نمی یاد و باید خودتو بسپاری به سرنوشت و آینده ای که از توان ما خارجه منظورم شرایط سیاسی و اقتصادی و اجتماعی کشورمونه که این روزها چندان به مذاق خوش نمی یاد.
اما به نظر من بازم نباید نا امید شد و پا پس کشید باید اونقدر تلاش کنیم و با مشکلات بجنگیم تا اگه یه روزی خواستیم به پشت سرمون نگاه کنیم دلمون نسوزه که کاری نکردیم و حداقل از خودمون احساس رضایت کنیم.
به هر حال هر چقدر سختی وجود داشته باشه به همون اندازه شیرینی و خوشبختی هم وجود داره کافیه که یه خورده فکر و زحمت و امید و چاشنی راهمون کنیم.

بنا به نظر صریح آیت الله خمینی مدل حکومت در ایران به نام جمهوری اسلامی و بر اساس قانون اساسی فرانسه به عنوان مترقی ترین قانون و البته آمیزه ای از قوانین اسلام در نظر گرفته شد .
و اما در ابتدا مقام نخست وزیری به مهندس بازرگان پیشنهاد شد چرا که پس از جلوس آیت الله خمینی بر مسند قدرت ایشان معتقد به برگشت روحانیون به حوزه ها و منع دخالت در عرصه اجرایی کشور بودند (قشری که در همگامی و متحد کردن مردم در پیروزی انقلاب نقش اساسی داشت )با این فرضیه که نکند وضعیت کشور به قرون وسطی که در آن آمیختگی دین و سیاست به قدری بود که زندگی مردم را فلج کرده بود بیانجامد!اما بنا به اتفاقاتی که بعدا رخ داد و عزل بنی صدر و نفوذ روحانیون شاخص از جمله رفسنجانی موجب تغییر موضع آیت الله خمینی مبنی بر بلا مانع دانستن ورود روحانیون به دستگاه دولت و رفته رفته حکومتی که با مطلق دانستن اصل ولایت فقیه سعی در پررنگ کردن نقش روحانیون در عرصه سیاست و تصمیم گیری را داشت( که شاید یکی از دلایل چنین تصمیمی نیز تجربه ناموفق مشروطه و اعتقاد بر برپایی حکوت عدل جهانی است)شد.
اما در مقطع کنونی و گذشت بیش از ۳۰ سال از پیروزی انقلاب با ردصلاحیت های گسترده اصلاح طلبان توسط دستگاه قدرت در ایران اکنون کشور در حال کسب تجربه ای دیگر از رادیکال کردن قدرت با نام دفاع از دین و منع ورود بی دینان در دستگاه حاکمه است.
و اما آیا می تون گفت که پیش بینی آیت الله خمینی در بدو تاسیس حکومت مبنی بر منع ورود روحانیون به عرصه اجرایی و ترس از تجربه قرون وسطی آنهم در ابتدای قرن بیست و یکم در حال وقوع است!؟
دل من كوره ي سوزان عشق است
دلم سوگند پاكش جان عشق است
دلم اين عاشق شوريده ي مست
نمك پرورده ي دامان عشق است
دريغا چشم بينايي ندارم
ببين جز جان رسوايي ندارم
اگر رد مي كني رد كن ولي من
بجز درگاه تو جايي ندارم
پريشان خاطر و مست تو ام
قسم بر غم كه پابست تو ام
اگر شوريده حال و بي قرارم
نمك پرورده ي دست تو يارم
خداوندا دلي دارم عطش سوز
كه نه در شب بود تابش نه در روز
به وقت مردنم اي آتش عشق
كنار گور من شمعي بيفروز
شب از نيمه گذشت و ديده باز است
چرا امشب شبم دور و دراز است؟!
وضو کن با سرشک چشمم اي دل
که امشب فرصت راز و نياز است!
پاییز داره کم کمک از راه میرسه و منم که یه جورایی عاشق پاییزم
یه حس لطیف و واقعی تو فصل پاییز منو با خودش تا نا کجاآبادی می بره که دلم میخواد همیشه این حس دوست داشتنی رو داشته باشم
یه جور روراست بودن با خودم یه جور امید به آینده ای که هر چند تا اندازه ای برام مبهمه ولی دلم به اندازه ی آب حوض خونه مادربزرگم که مال قدیما بود روشنه و صاف
اون موقع ها با دود کردن برگهای رنگا رنگ تو باغچه خونه مادر بزرگ همش به این فکر میکردم کی بزرگ میشم و به آرزو هامون میرسم اما حالا که مثلا بزرگ شدم به این فکر میکنم چقدر به آرزو هام رسیدم!یا بازم آرزویی مونده!بعد می فهمم اونهایی که تو بچگی می خواستم چقدر دست یافتنی و آسون بود و اونهایی که الان میخوام چقدر دور و سخت!!شاید به خاطر اینه که زمان آدمها رو پیچیده و سخت میکنه!
ولی من از یه چیز مطمئنم اونم اینه که ممکنه زمان روحیات آدمها رو تغییر بده ولی هرگز احساساتی رو که در لحظه های ناب داشتند تغییر نمیده
یکسال هم از آخرین پاییزی که دوست داشتم گذشت و پاییز امسال که رنگ و بوی متفاوت تری برام داره داره از راه می رسه
من بی نهایت پاییز دوست دارم.

کلمه ها نیاز به شور و شوق نوشته شدن دارند و اگر از جایی نشات گرفته باشند که پس از پیچ و خم های زیاد به گوشه ذهنی از آدمیان خطور کنند آنگاه خود جاری و ساری خواهند شد.
یکی میگه باید برخورد شه یکی دیگه میگه نه نباید برخورد شه یکی میگه اگه قبلا جلوی این جور آدمها رو گرفته بودند این طوری نمیشد و خلاصه که هر کسی اظهار نظری میکنه اما فارغ از اینکه به هر حال یه پدیده اجتماعی در کشور در حال شکل گرفتنه که باید مورد تحلیل اونم از طرف همه کسانی که مخالف یا موافق برخورد هستند بشه چرا که ممکنه بعد از گذشت مدتی دوباره برگردیم به عقب و روز از نو و روزی از نو مثلا زمانی که رضاخان می خواست با زور ایران رو فرنگی کنه تا به دنیا اعلام کنه ما هم مدرن هستیم و چه الان که حکومت اسلامی می خواد با زور حجاب رو بر مردم تحمیل کنه که بگه ما یه کشور اسلامی هستیم .
یه بار از یه روحانی که البته تا اندازه ای سرشناس و البته غیر سیاسی هم بود شنیدم که میگفت "حکومت اسلامی نباید با استفاده از قوه قهریه به زور مردم رو مسلمون کنه" که منم پرسیدم آیا حجاب هم شاملش میشه که گفت "بله حتی حکومت حق برخورد رو نداره و مردم باید آزادانه شرایع دینیشون رو بپذیرند چون در غیر این صورت دین از هدف اصلی خودش خارج میشه به خصوص دین اسلام !"